X
تبلیغات
رایتل























همه چیز یعنی فیتیله

برای معین کوچولو و فیتیله که عشقشه

Image and video hosting by TinyPicداول سلام یه روز گرم تابستونی شروع شده سمنان ساعت ۷ صبح من بابایی معین.راستی معین چرا پا نمیشه اهان من میدونم شاید فکر کرده امروزم مثل روزای دیگه باباش می خوادببرتش مهد کودک ولی اخه نیم وجبی مگه دیروز بهت نگفتم فردا مهد نداری میریم پیش عمو جونا. هوراااااااا این شادیه مامان معینه روز قبل از جشن عمو ها معین همش اسامیه عمو ها رو با خودش زمزمه میکنه عمو پوروتن(فروتن)  عمو مسلمی عمو گلی  عمو قنداد(قناد) خوبه همه چیز خیلی قشنگه اسمون زمین صبحونه ای که  اصلا اون روز صبح  خورده نشد                                                                             د بچه پاشو الان ردیف اولیها رو میگیرنا   معین: نه مهد کودک میمیریم( نمیریم)          مامان: مهد کودک کجا بود پاشو میخواییم بریم پیش عمو ها.از نق زدناش و مقاومتهاش برای لباس پوشیدن فاکتور میگیریم.                                                      ساعت ۷:۴۵  نمی خواستیم به این زودی بریم. ولی یه دوست  خوب زنگ زد و گفت  الان کلی ادم اینجاست.                                                         بابا: سمانه چایی خنک شده ها بخور بریم                                                  سمانه: نه من دیگه چایی نمیخورم فقط زود برو ماشینو ببر بیرون تا ما بیاییم.              دم در ورزشگاه ساعت ۸ کوچیک و بزرگ پیر و جوون  هر کدوم با ده بیست تا بچه ی قد و نیم قد دارن داخل حیاط ورزشگاه میشن مامان با خودش گفت گمون نکنم با این وضعیت بتونم معینو بدمش به عمو ها  اخی بیچاره معین ولی تلاش خودمو میکنم کلی ادم جلوی درب ورودی وایسادن. این روند تا ساعت ۸:۴۵  ادامه داره. فاجعست اون اقاهه داره میگه بچه ها پایین بشینن مامان باباها بالا رو صندلیها. معینو چیکارش کنم تازه من الان اینجا بین جمعیت پرس شدم. چطوری حتی اگه اجازه بدن با معین پایین بشینم از لای اون جمعیت بیام بیرون.( معین که نمی تونست تنهایی پایین بشینه هنوز کوچیکتر از این حرفا بود که دور از من باشه اونم تنها بدون مراقب) ولی هر جوری بود همون جایی که بچه ها میشستند نشستم( یعنی میگن یه جاهایی اشنا یا در واقع پارتی داشتن به درد میخوره اینجا هم یه اشنا به ما لطف کرد و با این کارش مجبور شد به خیلی از  مامانای دیگه هم اجازه ی نشستن بده) از اینجا به بعدش دیگه حساب ساعت از دستم در رفته بود بچه ها شی شیطنتهاشون گرمای بیش از حد هوا اتز طرفی صبحونه نخورده با معین که همشم میگفت عمو جون  و منم تقریبا به اندازه ی انتظارمون برای رسیدن عمو ها بهش میگفتم الان میان اونجا رو ببین. بالاخره انتظار به پایان رسید و عمو قناد و عمو نیکیار اومدن. نمی دونم چرا عمو ها خیلی دیرتر از اونا اومدن.راستش بین خودمون بمونه منم کلی بین جمعیت با بچه ها جیغ میزدم. وای الانم تمام عضلات دستم درد میکنه. و کوفتست بس که معینو سر جام هی مینداختمش هوا. میرسیم به قسمت قشنگ این رویای شیرین که حالا به واقعیت پیوسته بود.دیدم موبایلم زنگ میزنه. خانم دادگر مهربون بودن . ازم خواستند تا بگم کجا نشستم. ایشون خیلی زود جای من و معین رو پیدا کردند.معین پا به پای جمعیت ذوق میکرد و جیغ میکشید. انقدر عجله داشت برای رفتن پیش عمو ها که سر جاش با اینکه صدا به صدا نمیرسید جیغ میزد و عمو فروتن رو صدا میزد ولی صدا خیلی زیاد بود.موقع نمایش بود و عمو مسلمی از بچه ها خواست سر جاشون بشینند تا  بتونه چند تا رو برای مسابقه انتخاب کنه. قطعا معین با سن کمش نمی تونست تو مسابقه شرکت کنه و منم نمی تونستم معینو از بین اون همه بچه بفرستمش بالا  ولی عمو فروتن مهربون اومدن و معین رو بردن بالا. در تمام مدتی که مسابقه برگزار میشد معین یا سرش پایین بود  و کف سالنو دید میزد یا  مات مسابقه شده بود.حتی اسمشو نگفت .عمو فروتن بغلش کرد و چند کلام باهاش صحبت کرد.من داشتم ازشون فیلم میگرفتم. بعدشم با یه جایزه تو بغل عمو فروتن اومد پیش من. تو بغل عمو فروتن هیچی نگفت فقط با عشق نگاش میکرد. نگاهای پسرمو میشناسم. نگاش از ترس نبود از خجالتم نبود از عشق بود. راستی فکر میکنید داشت تو دلش به عمو ی مهربونش چی میگفت؟؟تقریبا جشن داشت تموم میشد که دیدم بابایی یه گوشه وایساده و بعدا گفت تموم مدتی که معین بالا پیش عمو ها بود منم اینجا بودم و نگاهش میکردم.              ادامه دارد..............................................................................................

نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1387ساعت 04:17 ب.ظ توسط سمانه| 1 نظر|

Design By : Mihantheme