X
تبلیغات
رایتل























همه چیز یعنی فیتیله

برای معین کوچولو و فیتیله که عشقشه

  سلام دوستان خوب و مهربون همدلان همفکران لازم دونستم یک سری مطالب رو اینجا خدمتتون عرض کنم                                                                میدونید که ما همه حداقل تو یه چیزی با هم هم نظریم اونم فیتیله و هنرمندان خوب و بی همتاشونه ما حرفامون یکیه همیشه و در همه جه تمجید که بی شک هر چی که باشه حقه برای این گروه خوب و دوست داشتنی.ولی گاهی دلیل و منتطق برای اثبات این ادعاها بدک نیست که ما اگه بشینیم و بهش فکر کنیم خوبش هم داریم.لپ کلامم اینه که بیاییم یه گوشه از این دنیای مجازی تمام تعریف ها و تمجید ها رو نکته به نکته خط به خط با ذکر دلیل محکم ثبت کنیم.کار سختی نیست از عهده ی ما طرفدارا بر میاد.بهتر بود اگه یه چت دسته جمعی داشتیم یا حداقل پیغام از کسایی که موافقند تا دیگه بی دلیل مقام والای هنرمند رو به سخره نگیرند و در مقابل.......کاش انها هم برای سخنانشان دلیل بیاورند واقعا میتونند بر ما غلبه کنند؟؟؟؟ خیر پس بچه ها زود تر بیایید و موافقت خودتونو اعلام کنید. بچه ها باید درست و حسابی بررسی بشه تا جای هیچ حرفی نمونه.             و حالا ادامه ی داستان رویای شیرین مامان و معین کوچولو:

جشن تموم شده بود عمو قناد میگفت عمو ها بر میگردن بشینید سر جاهاتون ولی  بچه ها

 گوش نمی دادن  همشون پا شده بودن.یکم اون طرف تر بابای معینو دیدم البته قبلش صدای زنگ موبایلم بود که نواخته میشد گوشی رو بر نداشتم  بابای معین بود. دنبالم میگشت. مستقیم رفتم سمتش.یه گوشه وایسادیم و منتظر شدیم جمعیت بیشتری خارج بشن تا خدای نکرده معین وسط اون همه جمعیت اذیت نشه.بعد از خروج از سالن اقای همسر محترم گفتن: خوب حالا برنامه چیه؟؟؟تو شرکت به یه مشکل بدی بر خوردیم و نیاز به حضور من دارن. من چی میگفتم امکان نداشت بزارم بره و منو تنها بزاره. در اون لحظه فقط به تشنگی و گرسنگیم فکر میکردم به ضعف شدیدی که وجودمو گرفته بود.افتاب مستقیم میزد به مغرمون.وای دیدی چی شد بابایی نمی دونه اصلا ماشینشو کجا پارک کرده عجبا ادم به این حواس پرتی(البته شوخی بود تو اون شلوغی و خیابونی که پر از ماشین پارک شده بود و تازه مشغله ی فکریه بابایی که باید بره شرکت و تلفن پشت تلفن) پس عذر اون بنده خدا موجه بود.بگذریم که تو افتاب من معین به بغل داشتم پس میفتادم تا اقا برن و ماشین رو پیدا کنن اونم چی چند فرسنگ اون ور تر. بابایی معترض بود به من که چقدر کم طاقتی؟؟؟؟چه میدونست چقدر تشنم بود.بماند که برای رفع تشنگی چند عدد اب میوه و یک بطر اب معدنی زمیمه ی شکممان کردیم.باید زنگ میزدم به خانم دادگر تا ببینم الان کجان اخه گفته بودم اول جشن زحمت کشیدند و  با من تماس گرفتند و گفتند بعد جشن نمی دونیم دقیقا باید کجا بریم به دعوت شهرداری.زنگ زدم و گفتند الان شهمیرزادیمولی خانم دادگر نه از ادرس اونجا اطلاعی داشتند و نه می دونستند که ایا قراره اونجا برای ناهار بمونند یا جای دیگه.به هر شکل بهانه ای شده بود که با اقای همسر بریم شهمیرزاد و حال و هوایی عوض کنیم. معین تو ماشین خوابید بس که خسته بود..البته هیجانات مادر گرامیش بر خستگیش افزوده بود وگرنه که معین مثل همه ی بچه های اونجا جیغ و دست وهورا  میکشید ولی مادر اونو با تمام قدرت مینداخت هوا .بعد هماهنگیهای لازم رسیدیم به جایی که عمو های مهربون بودن.دیگه چی بگم که اونجا از نزدیک عمو  ها رو دیدیم و عکس یادگاری با عمو های مهربون که برای همیشه ان روز و ان خاطره در ذهنمون میمونه.البته معین کمی تا قسمتی خجالت کشید من از کارش سر در نیاوردم نه به اون که تو جشن خودشو تو بغل عمو فروتن راحت حس میکرد و هیچ نمیگفت و نه به اینجا که از خجالت تو همه ی عکسها سرش روی شونه ی باباییش بوده.شاید بچه ی به این کوچیکی بین عمو ها ی با دستکش و لباس متحد جلوی دوربین و عموهای با لباس شخصیه اونجا اون تفاوت رو حس کرده بود ولی هر چی که بود میدونست اونا همون عمو های مهربونشن که  هر هفته و هر روز داره با نمایشها و اهنگهاشون زندگی میکنه. معین تو راهه برگشت هیچی نگفت شاید اون دلش برای عمو ها تنگ میشد.فقط به گردیی که عمو فروتن از درخت گردو براش کنده بود تا شاید خجالتش بریزه نگاه میکرد و میگفت: گوندونه عمو پوروتن داده( گردوهه عمو فروتن داده) نفهمیدم چرا میگفت گوندون  اخه اونقدر بزرگ بود که پشت سر ما تلفظ درستش رو ادا کنه.و اینم پایان رویای شیرین معین و مامانش که به  این دفعه به واقعیت پیوست.

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در جمعه 4 مرداد‌ماه سال 1387ساعت 04:10 ب.ظ توسط سمانه| 2 نظر|

Design By : Mihantheme